فکری زیبا
Beautiful Mind
اطراف خودتان را تنها با افرادی پر کنید که قصد دارند شما را بالاتر ببرند. دو شنبه 5 ارديبهشت 1401برچسب:, :: 14:35 :: نويسنده : قهار متولی طاهر اگر مدام در فکر به مشکلات و دردهایت غوطه ور باشی، یک روزی همه اش برایت می شود عادت ! نه دیگر دردی را حس می کنی و نه میل به داشتن روزهای خوب تو را آرام می کند! باعث می شود که هر روز در منجلاب پوچی و تباهی فرو روی و معنای زندگی را از تو بگیرد و زودتر از آنچه که فکر می کنی به سوی مرگ پیش خواهی رفت...! هر انسان بزرگی روزی سخت ترین مشکلات را از پیش رو برداشته به طوری که نه مدام غرق در خوشی هایش شده و نه به دردهایش عادت کرده است. چه خوب است که از هر فرصتی هر چند کوچک برای خوب بودن و شاد ماندن استفاده کرد. و چه خوب تر از آن که شادی ها را مهمان دل های همدیگر کنیم. وهمیشه بیاد دار؛ هر چه تو که خوب باشی دنـیـا هم خوب است. جمعه 20 شهريور 1394برچسب:, :: 1:52 :: نويسنده : قهار متولی طاهر کبوتر , با آن پاهای پر اندود با کاکلی بر سرو طوقی بر گردنش اوج می گرفت و شاد از آزادی اش بالا و پایین می رفت در آسمان آبی بالا , پایین صدای بر هم خوردن بالش گوشنواز بود و آرام بخش پرپرپرپر ... پرپرپرپر کبوتر , بی پروا و گستاخ در فرودی بی مهابا و شتابان با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی تق ... تماشایش هم درد داشت اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم بزرگ می شود و کاری تر درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود اینکه کسی می گوید : - می فهمم . شاید دروغی باشد مصلحطی و ناگزیر کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان دو بالش باز و سرش تابیده به عقب سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان , بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست , ادامه مطلب ... دو شنبه 16 شهريور 1394برچسب:, :: 22:46 :: نويسنده : قهار متولی طاهر در یک میهمانی شلوغ و پر سر و صدا چیزی درون قلبم گفت: یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظهای با من خلوت کنی! دو شنبه 22 تير 1394برچسب:, :: 21:32 :: نويسنده : قهار متولی طاهر خداوندا دقیق یادم نیست آخرین بار کی خود را پیدا کردم …اما خوب یادم هست هرگاه که گم شدم، دستم در دست تو نبود … ! دو شنبه 22 تير 1394برچسب:, :: 21:28 :: نويسنده : قهار متولی طاهر وقتی در اتاق را باز کردم او آنجا کنارِ بخاری روی صندلی راحتیاش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه میداد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجرهها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت: «عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش میکنم بفرمایید.» با اندوه پیش رفتم، قدمهایم مرا میکشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر اینقدر بیتفاوت مرا استقبال کند. فکر میکردم با همه ی کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش میکند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بدرقه ی ضعیفی از شادی و خوشبختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه، ترسیدم به چشمانش نگاه کنم؛ ترسیدم در چشمهای او با سنگی روبهرو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آنچه که من جستوجو میکردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم: من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من میخواهم حرفهایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور میکنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم. میدانی که برای چه آمدهام؟! مثلِ بچهها خندید. شاید به من و شاید برای اینکه در مقابل حرفهای من عکسالعمل خُرد کنندهای نشان داده باشد. آنوقت درحالی که با یک دست صندلی روبهرو را نشان میداد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود میبست و گفت: البته که میدانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، اینجا، نزدیک بخاری. ادامه مطلب ... جمعه 29 خرداد 1394برچسب:, :: 22:41 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
قابل ستایش اند دستانی که آهنگ محبت را به زیبایی می نوازند و دل هایی که ترانه عشق و امید را در عالم می سرایند. کسانی که از مهربانی ثروتمندترین هستند و در بخشش این موهبت سخاوتمند ترین. آری! قابل ستایش اند انسان هایی که بهشت را بر روی زمین بنا و جلوه های کوچکی از بزرگی خداوند را تداعی می کنند. و یقین دارم هنوز هم می شود ایمان داشت به چشمانی که قداست دارند ... شنبه 1 فروردين 1394برچسب:, :: 22:7 :: نويسنده : قهار متولی طاهر خدای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد. عید نوروز باستانی پیشاپیش بر همگی مبارک. دو شنبه 25 اسفند 1393برچسب:, :: 23:53 :: نويسنده : قهار متولی طاهر هنگامی که حضرت موسی از طرف خداوند برای رفتن به سوی فرعون و دعوت او به خداپرستی مامورشد برای خانواده و بچه های خود احساس خطرو نگرانی می کرد از این رو به خدا عرض کرد : پروردگارا چه کسی از خانواده ها و بچه های من سرپرستی میکند ؟ خداوند به موسی (ع) فرمان داد، عصای خود را براین سنگ بزن . موسی عصایش را برسنگ زد و آن سنگ شکست . در درون آن سنگ ، سنگ دیگری نمایان شد . حضرت موسی با عصای خود ضربه ای هم برآن سنگ زد و آن نیز شکست و در درون آن سنگ ،کرمی را دید که چیزی به دهان گرفته بود و آن را می خورد. دراین هنگام پرده های حجاب ازگوش حضرت موسی کناررفت و شنید که آن کرم میگوید : پاک ومنزه است خدایی که مرا می بیند و سخن مرا می شنود و بر جایگاه من آگاه است و به یاد من است و مرا فراموش نمی کند. بدین ترتیب حضرت موسی دریافت که خداوند عهده دار رزق و روزی همه موجودات و بندگان است و با توکل براو کارها سامان می یابد. خداوند درآیه شش سوره هود فرموده: " هیچ جنبنده ای روی زمین نیست جز آنکه روزیش بر خداست " چهار شنبه 6 اسفند 1393برچسب:, :: 22:5 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است که دیگر جایی در قلب او ندارم جمعه 24 بهمن 1393برچسب:, :: 13:24 :: نويسنده : قهار متولی طاهر گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نمازبه مسجدى رفت . نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس از او خواستند که پس از نماز بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت ؛ نمازجماعت تمام شد،چشم ها همه به سوى اوبود، مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست؛ بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود، آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! کسى بر نخاست ! گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد! باز کسى برنخاست ! گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید! چهار شنبه 17 دی 1393برچسب:, :: 21:45 :: نويسنده : قهار متولی طاهر هیچ وقت این دو جمله رو نگو : ازت متنفرم دیگه نمیخوام ببینمت هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو : از خود متشکر وراج هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن : پدر مادر هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو: نمیتونم بد شانسم هیچ وقت این دو تا کارو نکن : دروغ غیبت هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن : ادامه مطلب ... دو شنبه 5 آبان 1393برچسب:, :: 22:23 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
انسانیت غذا دادن به گدا نیست! وقتیکه اندازه آن گدا ،گرسنه باشی و غذایت را به او بدهی، انسانی. شنبه 11 مرداد 1393برچسب:, :: 22:54 :: نويسنده : قهار متولی طاهر اگر بدی نبود! چه کسی می گوید اگر بدی و گرفتاری نبود زیبایی های زندگی دو چندان می شد؟! اگر بدی نبود، خوبی ها و زیبایی ها به چه شکل قابل درک بود وقتی که همه چیز هم سطح و تکراری می شد؟! چگونه خدا را در قلب کسانی می دیدی که نور را در اعماق تاریکی ها به دل ها هدیه می بخشند؟! چگونه دست های خدا را به واسطه دستانی لمس می کردی که در گرفتاری ها و مشکلات می بخشند؟! چگونه محبت و مهربانی خداوند را در چشمانی می دیدی که در آرزوی خوشبختی برای دیگران به آسمان دوخته شده اند؟! چگونه لذت بخشش، گذشت و امید را در زندگی حس می کردی وقتی دلیلی برای آن نمی دیدی؟! آری! اگر اینها نبود، چگونه حضور خدا را در کنارت احساس می کردی وقتی که می بیند، راه می رود و می خندد؟! سحر دیدم درخت ارغوانی کشیده سر به بام خسته جانی به گوش ارغوان، آهسته گفتم بهارت خوش که فکر دیگرانی یک شنبه 5 مرداد 1393برچسب:, :: 22:43 :: نويسنده : قهار متولی طاهر وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی. وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی! وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، صبحانمو آماده کردی و برام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه. وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم، بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه! وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی. وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی! وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی. وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم، در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم، من نامه های عاشقانه ات رو که پنجاه سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود! وقتی که 80 سالت شد، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری، نتونستم چیزی بگم فقط اشک در چشمام جمع شد، اون روز بهترین روز زندگی من بود، چون تو هم گفتی که منو دوست داری! به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه مندی و چقدر در زندگی برایش ارزش قائلی... چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی او دیگر صدایت را نخواهد شنید! یک شنبه 11 خرداد 1393برچسب:, :: 20:56 :: نويسنده : قهار متولی طاهر روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد، ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کن دو با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد، پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد، او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم. جمعه 12 ارديبهشت 1393برچسب:, :: 2:11 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
نوروز 1393 بر تمامی ایرانیان مبارک جمعه 1 فروردين 1393برچسب:, :: 1:6 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد، دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته، نمايان مي شود. یک شنبه 25 اسفند 1392برچسب:, :: 22:45 :: نويسنده : قهار متولی طاهر روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند؛ مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است؛ مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است، مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر! شنبه 24 اسفند 1392برچسب:, :: 22:23 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
پست ترین ها چه کسانی اند؟ پست ترین افراد کسانی هستند که خیلی ادعای رفاقت دارند اما همین ها از اولین هایی اند که از پشت به تو خنجر میزنند، برای چنین کسانی هرگز نباید واژه انسان را بکار برد. ق.م.ط شنبه 24 اسفند 1392برچسب:, :: 22:5 :: نويسنده : قهار متولی طاهر باید دانست: اگر بخندی، دنیا با تو می خندد و اگر گریه کنی، تنها گریه خواهی کرد. زیرا زمین پیر و اندوهگین، باید شادمانی را امانت بگیرد، در حالی که به قدر کافی درگیر مشکلات خویش است. آواز بخوان، تپه ها به تو پاسخ خواهند داد. آه بکش، در هوا محو خواهد شد. انعکاس ها، به صدای شادی محدود می شود، اما از صدای دغدغه ها پس نشینی می کند. شادی کن، مردم به سوی تو جذب می شوند، اندوهگین باش، بر میگردند و می روند. آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می طلبند، اما به غم و اندوه تو نیاز ندارند. خوشحال باش، دوستان زیادی گرد می آوری. غمگین باش، همه را از دست خواهی داد. کسی نیست که جام شراب تو را رد کند. اما صفرای زندگی را باید تنها نوش جان کنی. سور بده، سالن هایت مملو از جمعیت می شوند، امساک کن، جهان بی تفاوت از کنارت خواهند گذشت. موفق باش و ایثار کن، تا در پناه آن زندگی کنی، هیچ کس نمی تواند در واپسین دم حیات یاری ات کند. چهار شنبه 16 بهمن 1392برچسب:, :: 21:44 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
در یک شهربازی پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد. سپس یک بادکنک آبی و همین طور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاه پوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود! تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟ مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد. دوست عزیز من، زندگی هم همین طور است و چیزی که باعث رشد آدمها می شود رنگ و ظاهر آنها نیست. مهم درون آدم هاست که تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم می شود. جمعه 6 دی 1392برچسب:, :: 21:58 :: نويسنده : قهار متولی طاهر عاشورا يعني قطرات اشكي كه حسين براي فرداي اهل بيت خويش ريخت ، عاشورا يعني جمع كردن خارهاي بيابان در شب تاريك ، يعني سيراب كردن كودك شيرخواره با سرانگشتان پيكاني تيز، عاشورا يعني ضجه هاي كودكاني غريب درصحرايي سوزان ، يعني فرو رفتن خارهاي بيابان در پاهاي كودكانه اي كه به دنبال عشق، نداي لبيك سرداده بودند ، يعني اوج مردانگي و ايستادگي ، يعني تجسم تمام غيرت هايی كه در چشمهاي نجيب عباس سو سو ميزد، عاشورا يعني دلدادگي به سرچشمه پاكيها ، عاشورا يعني صداي گريه هايي كه از سر تشنگي در گلو خفه ميشد، يعني پر كردن مشك آب در عين عطش ، يعني پرپر شدن و دم بر نياوردن ، يعني به آسمان پرتاب كردن خون گلوي شش ماهه اي كه از تشنگي به چشمان پدر خيره شده بود، يعني دفن كردن تمام احساس خويش در پشت خيمه ها ، عاشورا يعني وداع آخرين خواهري خسته با برادري از جنس نور، يعني عين صداقتي كه در آسمانها نظيرنداشت. چهار شنبه 22 آبان 1392برچسب:, :: 22:44 :: نويسنده : قهار متولی طاهر روزی در یک جشن باشکوه ،موسیقی دان به نام و بزرگی آهنگ های بسیار زیبایی می نواخت. در پایان مراسم یکی از میهمانان به او گفت : استــاد بزرگ ، دلم می خواست تمام عمــــرم را می دادم تا بتوانم مثــــــل شمــــا بنــوازم . موسیقـــــــی دان با لبخند جواب داد :اتفاقا من هم همین کار را کرده ام! دوستان عزیزم ، واقعیـــــت این اســت که برای رسیدن به هدف های ستـــــرگ و بزرگ و صعـــود به قله های بلند زحمـــت بسیاری لازم است . در صحنــه ی زندگی ، برای زیبا نواختــــن و رسیدن به سعــادت ، باید یک عمـــر تلاش کرد ، اما گاهی تلاش هایمان ثمــــرنمی دهند و آوای دلنوازی از وجودمان بر نمی خیزد، می دانید چرا ؟ چون روح مان شارژ نیست ! چون بی هدف بر تارهای زندگی چنگ می زنیم و دنیای خود را از صداهای ناجور پر می کنیم . خلاصه اینکه ، شارژ نبودن روح، دردی بس بزرگ است. بیایید در این لحظه های روشن و پاک ، روح مان را با دعا و نیایش به درگاه پروردگار مهربان کـــــــــوک کنیم . بیایید از رهبر ارکستر آفرینش بخواهیم ، دفتر دل ما را از نت های آسمانی پر کند تا بتوانیم زنــــدگی خویش را آکنده از نغمــــــه های دلنشیـــــن کنیم ودر مراسم پایانی خلقت سربلند باشیم. پنج شنبه 16 آبان 1392برچسب:, :: 11:55 :: نويسنده : قهار متولی طاهر عالم همه محو گل رخسار حسین است ذرات جهان درعجب از کار حسین است دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش یعنی که خدای تو عزادار حسین است چهار شنبه 15 آبان 1387برچسب:, :: 22:50 :: نويسنده : قهار متولی طاهر مرغ دل حسرت زده شیدای حسین است سرمایه ی ما مشق الفبای حسین است تاریخ بشر تا ابد الدهر مداوم مدیون فداکاری و سودای حسین است سروی که نشد خم به زر و زور ستمگر آن سرو روان قامت رعنای حسین است پایندگی پرچم اسلام در عالم از غیرت و از همت والای حسین است دو شنبه 13 آبان 1387برچسب:, :: 21:46 :: نويسنده : قهار متولی طاهر در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند؛ شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. ثروت، مرا هم با خود می بری؟ ثروت جواب داد: نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم. عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. غرور لطفاً به من کمک کن. نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی. پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. غم لطفاً مرا با خود ببر. آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم. شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم. صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: چه کسی به من کمک کرد؟ دانش جواب داد: او زمان بود. زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟ دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد: چون تنها زمان، بزرگی عشق را درک می کند. شنبه 11 آبان 1392برچسب:, :: 21:25 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
نازد به خودش خدا که حیدر دارد / دریای فضائلی مطهر دارد همتای علی نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد عید غدیر بر شما بزرگوارن مبارک. پنج شنبه 2 آبان 1392برچسب:, :: 1:39 :: نويسنده : قهار متولی طاهر نزد حق یافته فیض دیدار جسم تو خفته و روحت بیدار خود تو مظلومى و قبر تو خراب دیده دهر ازین غصه پر آب شهادت امام محمد باقر(ع) تسلیت باد شنبه 20 مهر 1392برچسب:, :: 23:36 :: نويسنده : قهار متولی طاهر خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم ، به هر روزی که نگاه می کردم درکنارش دوجفت جای پا بود، یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم؛ خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینی ها، مصیبت ها،... همه و همه را می دیدم. اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است؛ نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند،روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، دردها، بیچارگی ها. با ناراحتی به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها نمی گذاری،هیچوقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟ خداوند مهربانانه مرا نگاه کردد، لبخندی زد و گفت: بنده ام! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود، در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی؛ من به قول خود وفا کردم، هرگز تورا تنها نگذاشتم، هرگز تورا رها نکردم، حتی برای لحظه ای، آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی جای پای من است، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!. یک شنبه 6 مرداد 1392برچسب:, :: 13:12 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری. اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ ... اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم. اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری ! پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره ! دو شنبه 26 فروردين 1392برچسب:, :: 20:30 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی كوچك بود. چهار شنبه 21 فروردين 1392برچسب:, :: 22:30 :: نويسنده : قهار متولی طاهر عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید. چهار شنبه 14 فروردين 1392برچسب:, :: 22:52 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
1- اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی. 2- لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ، شوق وصال هست و در وصال، بیم فراغ. 3- آغاز کسی باش که پایان تو باشد. 4-پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد. 5-کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید. 6- دوست واقعی کسی است که اگر ساعتها در کنار او ساکت بشینی و صحبتی بین تان ردوبدل نشه بعد از خداحافظی احساس کنی که ساعتها باهاش درد و دل کردی. 7- چون می گذرد، غمی نیست. 8- انسان باید سعی کند در زندگی چیزهایی که دوست دارد را بدست آورد ، و گرنه مجبور میشود چیزهایی را که بدست آورده است دوست بدارد. 9- فرصتها در سختی ها بوجود می آیند؛ بدون جاذبه، پرواز معنی ندارد. 10- کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت. 11- برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسکوت. 12- اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینکه، سگ خائنی پشت سرت باشد. 13- همیشه از سکوت، چگونه فریاد زدن رو بیاموز. 14- مورد اعتماد بودن، بهتر از دوست داشتنی بودن است. 15- با یه چوب کبریت میشه، هزاران درخت رو سوزوند و از یه درخت هزاران چوب کبریت به وجود می آید. 16- محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد. 17- هر چیزی که تو را نکشد مطمئناً قویترت میکند. 18- این جهان پر از صدای پای مردمی است که همان طور که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند. 19- آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد. 20- گذشت زندگی، یک چیز را بارها ثابت می کند و آن این است که گاهی احمق ها، درست میگویند. 21- هر انسان بیشتر از آنکه از دشمنان خود ضربه ببیند از دوستان نادان خود میبیند. 22- چرا همیشه بدنبال این هستیم که بدانیم چرا گل خار دارد؟ بیایید گاهی بدنبال آن باشیم که بدانیم چرا خار گل دارد؟ 23- خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز؛ چگونه مردن را خود، خواهم آموخت. 24- جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نیست اما بلعش وحشتناک است. 25- دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد : یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی. 26- چه فکر کنی می توانی و چه فکر کنی نمی توانی ، درست فکر میکنی. 27- اگر مردم را به حال خود گذاشتی تو را به حال خود خواهند گذاشت. 28- در نمک باید چیز غیب و مقدسی وجود داشته باشد، چیزی که هم در اشک و هم در دریاست. 29- من هرگز نمی نالم...قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سکوت میکنم. 30- بادها می وزند، عده ای در مقابل آن دیوار می سازند و تعدادی آسیاب به پا می کنند. 31- پریدن کار دل است و قدم زندن کار عقل، اگر لذت جهان، خواهی، با دل همسفر شو و اگر مقصد، خواهی، آهسته رو. 32-زندگی همانند هنر نقاشی کردن است با مداد مشکی ولی بدون پاک کن. 33- زندگی درس حساب است، خوبیها را جمع، بدیها را کم ، خوشی ها را ضرب و شادیها را تقسیم کنیم. 34- زندگی نکن برای مردن، بمیر برای زندگی کردن. 35-زندگی تفریح است میان تولد و مرگ. 36- خشم با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان میپذیرد. 37- آزادی تنها ارزش جاودانه تاریخ است. 38 مسیر را به خاطر بسپار که مقصد همان مسیر است. 39- با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فکر می کنند نباش . تعریفی را که آنها از تو دارند نپذیر ، خود ، خودت را تعریف کن. 40- دنیا از آن کسی است که برای تصاحب آن با خوش خلقی و ثبات قدم گام برمیدارد. ادامه مطلب ... شنبه 10 فروردين 1392برچسب:, :: 23:54 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
گاهی باید نشست و به این مدت زمان عمری که به ما عطا شده فکر کنیم ؛ و از خود بپرسیم: به لحظات با ارزشی که در پیش رو داریم چگونه نگریسته ایم ؟ آیا برای رسیدن به تعالی اندیشیده ایم یا خیر؟ و آیا تصمیمی گرفته ایم که چگونه زندگی کنیم؟!
پس بدانیم که؛
زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
چهار شنبه 7 فروردين 1392برچسب:, :: 20:5 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:, :: 20:30 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
چرا حقیقت تلخ است ؟ یک روز دروغ به حقیقت گفت : میای بریم دریا شنا کنیم ؟ حقیقت ساده و زود باور پذیرفت. وقتی به کنار دریا رسیدند تا حقیقت لباس خود را درآورد دروغ آنها را دزدید و فرار کرد . از آن روز به بعد حقیقت عریان و زشت است... و دروغ در لباس حقیقت زیبا! پنج شنبه 1 فروردين 1392برچسب:, :: 13:7 :: نويسنده : قهار متولی طاهر خدایا در سالی که گذشت شادیهایمان از بخشش تو بود و غمهایمان حاصل دوری از تو، در سال پیش رو بر شادی هایمان بیفزای و در گرداب دنیا دستمان را رها نکن. نوروز بر تمامی ایرانیان مبارک.
چهار شنبه 29 اسفند 1391برچسب:, :: 22:26 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی پابلو نرودا دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:, :: 17:52 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
جواب سلام را با علیک بده ،
جواب ترس را با جرأت، جمعه 11 اسفند 1391برچسب:, :: 11:9 :: نويسنده : قهار متولی طاهر کسی که بر قلب خود غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد. زرتشت چهار شنبه 9 اسفند 1391برچسب:, :: 23:22 :: نويسنده : قهار متولی طاهر 1. دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم. 2. هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود 3. اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 4. دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. 5. بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید. 6. هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی، چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. 7. تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. 8. هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. 9. شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی. 10.خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. 11.زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق میافتد که انتظارش را نداری. 12.به خاطر داشته باش: 13. ”هر آنچه اتفاق میافتد، بنا به دلیلی است“ دو شنبه 7 اسفند 1391برچسب:, :: 20:54 :: نويسنده : قهار متولی طاهر رفتار کن با دیگران همانطور که توقع داری که دیگران با تو رفتار کنند. زرتشت دو شنبه 7 اسفند 1391برچسب:, :: 20:51 :: نويسنده : قهار متولی طاهر سازندهترین کلمه "گذشت" است، آن را تمرین کن. یک شنبه 6 اسفند 1391برچسب:, :: 23:14 :: نويسنده : قهار متولی طاهر «همیشه برای محبت ، زیبایی و دوست داشتن زندگی کنیم.»
جمعه 26 مهر 1398برچسب:, :: 15:13 :: نويسنده : قهار متولی طاهر آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر جمعه 4 اسفند 1391برچسب:, :: 22:15 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:
1-ثروت، بدون زحمت 7-سیاست، بدون شرافت این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوهاش داد.
دو شنبه 30 بهمن 1391برچسب:, :: 23:50 :: نويسنده : قهار متولی طاهر سخنی گویید که از اندیشه پاک سرچشمه گرفته است، کاری کنید که با کوشش و پارسایی از دست و بازو برآمده است. «زرتشت» دو شنبه 30 بهمن 1391برچسب:, :: 23:31 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
سازنده ترین کلمه، گذشت است که باید تمرین شود.
عمیق ترین کلمه، عشق است که باید به آن ارج نهاد.
روشن ترین کلمه، امید است که باید به آن امیدوار بود.
ضعیف ترین کلمه، حسرت است که نباید آنرا خورد.
سمی ترین کلمه، دروغ است که نباید آنرا گفت.
لطیف ترین کلمه، لبخند است که باید آنرا حفظ کرد.
صمیمی ترین کلمه، دوست است آنرا نباید فراموش کرد. زیباترین کلمه، صداقت و مردانگی است که آنرا باید بکار برد.
جمعه 27 بهمن 1391برچسب:, :: 18:59 :: نويسنده : قهار متولی طاهر آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن">خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن
نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |